پژوهشكده تحقيقات اسلامى سپاه
239
پژوهشى در مقتلهاى فارسى ( فارسي )
شكنندهتر از بيان آن ماجراى خونبار ؟ ! و كدام فريضه . سختتر از خواندن مرثيهء يك دلاور براى مادر ؟ اين است كه عمر من هم با انجام اين فريضه به سرانجام خواهد رسيد . . . . « 1 » در مجلس دوم ، « عقاب » با حضرت ليلا ( س ) از خاطرهء به دنيا آمدن حضرت علىّ اكبر و شباهت تامّ و تمام او با رسول خدا ( ص ) و لحظهء به ميدان رفتن وى سخن مىگويد : ديشب چگونه به خواب رفتم ؟ چه گفتم ؟ تا كجا گفتم ؟ هيچ نفهميدم . نيمههاى شب از صداى گريهء تو بيدار شدم . آرام آرام ، تن خستهام را به كنار پنجره رساندم ، ديدم كه بر سجّاده نشستهاى و اشك مثل باران از شيار گونههايت مىگذرد و از حاشيهء مقنعهات فرو مىريزد . . . و من تا صبح در كنار اين پنجره به نماز باران تو اقتدا كردم و اشك ريختم . از گريهء شبانهء تو به ياد گريههاى شبانهء حسين افتادم در فراق پيامبر ، و ياد ولادت آن عزيز - علىّ اكبر - را در دلم زنده كرد . حسين در مرگ پيامبر شايد از همه بيتابتر بود . او اگرچه آن زمان كودك بود ، امّا اين جراحت قلبش تا بزرگى التيام نيافت . آن قدر بغض كرد ، آن قدر لب برچيد ، آن قدر گريه كرد كه آتش به جان فرشتگان آسمان زد ، و اگر كفر نبود مىگفتم كه خدا هم بيتاب شد از اين همه بيتابى . آن قدر كه محمّدى كهتر ، پيامبرى ديگر ، شبيهى از پيامبر را بعدها در دامان حسين گذاشت تا جگر سوختهاش بدان التيام بيابد . يادت هست وقتى علىّ اكبر به دنيا آمد ، چند نفر با ديدنش بى اختيار تو را آمنه صدا زدند و على را محمّد ؟ ! عجب بود اين شباهت ؛ آن قدر كه من به محض تولّد او ، بوى پيامبر را در فضاى حياط استشمام كردم . يادت هست آن بيقرارىهاى مرا ؟ آن شيهههاى بى وقتم را ، آن سُم زمين كوبيدنهايم را ؟ آن قدر كه اهل خانه را به عجز آوردم و تا نوزاد را نشانم ندادند ، آرام نگرفتم ؟ . . . در كربلا هم همين شد ، يادم نمىرود . آرام باش تا بگويم : اوّل ، تا مدّتى هيچ كس او را نمىشناخت . نقاب به صورت انداخته ، عمامهء سحاب بر سر پيچيده و تحت الحنك به گردن بسته بود . گيسوان سياهش را به دو نيم كرده ، نيمى از دو سوى گردن بر شانه آويخته و نيمى ديگر بر پشت ريخته ؛ بى هيچ كلام ، شروع به گشت زدن در ميدان كرد . پاهايش را بر دو پهلوى من مىفشرد و با جلال و جبروت ، ميدان را در زير پايش به لرزه درمىآورد و دلهاى دشمنان را ميان زمين و آسمان معلّق نگاه مىداشت . . . . ابر امّا ناگهان كنار رفت . نقاب به بالا گريخت و قرص ماه تماماً نمايان شد ، فغان از سپاه دشمن
--> ( 1 ) . پدر ، عشق و پسر ، ص 5 - 6 .